قرارمان این نبود.بیایید دوباره رزمنده شویم

قرارمان این نبود.بیایید دوباره رزمنده شویم

قرارمان این نبود

بیایید دوباره رزمنده شویم

باز هم 14 خرداد و مرور خاطرات آن اتفاق که هستی مان را از ما گرفت. خاطرات آن صبح، آن صبحی که ای کاش هیچگاه آفتابش طلوع نکرده بود.
دلم می گیرد و باز بغض می کنم. اتفاقاتی که این روزها دور وبرم رقم خورده است، مرثیه عروج امام را کم دارد تا بغضم را به گریه تبدیل کند.
بر می گردم به سال های جنگ. به آن بهشت هشت ساله ای که تکرار نخواهد شد. به آن روزهایی که به فرمان پیر و مرادمان همه چیز را رها کردیم و با آنکه چهارده پانزده سال بیشتر نداشتیم ، اسلحه گرفتیم دستمان. حرفی که می زد ، به جان می خریدیم و چرا و اما و اگر توی آن نمی آوردیم. توجیه نمی کردیم که چه داریم و چه نداریم. فقط دل می زدیم به دریا.

یادش بخیر. با چه دسته گل هایی همنفس بودیم. روزگارمان در معاشرت با افرادی می گذشت که از همه چیز بریده بودند. همه کارها برای خدا بود و جز اخلاص هیچ نبود.
بزرگترین افتخارات را اماممان از سوی خدا می دید و ما واسطه ای بیش نبودیم و پیر و مرادمان مدام در گوشمان زمزمه می کرد که «خدا» . مدام می گفت که «من من کردن شیطان است» تا مغرور نشویم به فتوحاتمان و دلشکسته نباشیم از شکست ها.

همیشه می گفت : «پیروزید ، چه بکشید و چه کشته شوید»، می گفت : «مکلفید به تکلیف و نه نتیجه» و با همین حرف ها بزرگ شدیم.
اخلاص را اماممان به ما آموخت و خداییش چه خوب بچه ها این مخلص بودن را فراگرفته بودند. از اینکه کارهای بزرگ انجام دهند و به زبان نیاورند. از آن عبادت هایی که در تاریکی و دور از چشم ها، فرشتگان بالا می بردند.

یادش بخیر روزهایی که «من» وجود نداشت و همه «او» بود و گمانمان نبود که آن روزها سر آید و گمانمان نبود که آن همه رفیقی که جانمان بسته بود به جانشان بروند و ما بمانیم و گمانمان نبود که «ماندن» این همه فاصله بیاندازد بین ما و آنچه که آن روزها داشتیم.

فاصله بیندازد بین ما و عهدهایی که بستیم. بین ما و راهی که تعهد کردیم برویم. بین ما و قرارهایی که با بچه ها گذاشتیم .

گمانمان نبود ، ماندن این همه دردسر ساز شود و درگیر شدنمان با دنیا ، زمینی مان کند. آخر آن روزها هم دنیا بود. خانه بود. زن و زندگی بود. همه چیز بود. اما اینقدر زمینی نبودیم.

اما با این همه دلمان خوش بود به رفیقان از قافله جامانده مان. به همانان که همدردمان بودند و هم مسلکمان. دلمان خوش بود اگر از بچه ها جاماندیم، اینان هستند تا به دیدنشان خاطرات آن روزها زنده شود . اینان هستند تا هرازچندی گرد هم جمع شویم و یاد آن روزها کنیم. یاد عهدهایی که بستیم. یاد لحظه های آخر بچه ها که سرشان روی شانهایمان بود و از ما قول هایی گرفتند.
یاد حسین بیدخ که گفت : «اگر این راه بی یاور بماند ، زندگی را از من دزدیده ای» . یاد مجید طیب طاهر که نمی خواست وصیت نامه بنویسد و گفت :«می ترسم وصیتم را بجای نصیحتم اشتباه بگیرند و فراموش کنند» یاد مش حمید صالح نژاد که آن شب سه بار از من خواست تا دعا کنم شهید شود و من آن روز دلیل اصرار هایش را نداستم. حتی آن روز که کنار اروند جنازه اش را دیدم که بر ساحل آرام گرفته است.

یاد سیدجمشید که گفت: «بر بام ابرها خانه نسازید» و یاد آن شب را که خضریان که کوه شجاعت بود و کسی اشکش را ندیده بود، از فراق سید جمشیدگریست.
مگر همه مان با هم این صحنه ها را ندیدیم و تجربه نکردیم. مگر عهد نبستیم. پس چرا امروز خیلی ها سر این عهدها نمانده ایم؟
چرا زمینگیر دنیا شده ایم ؟

قرارمان این نبود.

قرارمان این نبود که هم از دشمن دشنه بخوریم هم از بعضی ازدوستان .که دشنه خوردن از دشمن چه باک ولی آه از دشنه دوست

عهدهایی که بستیم این نبود. ما دور یک سفره می نشستیم ، چه رزمنده ساده و چه فرمانده.

قرارمان این نبود این بدبینی ها ، این منصب ها و پست ها و میز ها ، این داشتن ها و نداشتن ها ، فاصله بیندازد بینمان.

قرار نبود شهرت ، مغرورمان کند.

قرارمان نبود که بچسبیم به دنیا و له له بزنیم برای نداشته هایمان و به هر قیمتی بخواهیم به آن برسیم.حتی به قیمت بریدن از بهترین دوستانمان

قرار نبود رفیقان شهیدمان را نردبان کنیم.

قرارمان نبود ، پشت سر هم بد بگوییم برای منافع خودمان. و در محفل ها باد در غبغبه کنیم و جاروب به آبروی دوستانمان بزنیم و حتی بلا بنسبت مردانگی را هم قی کنیم تا به او فرصت دفاع از خودش را ندهیم

قرارمان نبود، دنبال نان و نام باشیم، مایی که یک روز از همین ها فرار می کردیم.

قرارمان این نبود ،که در ظاهر دست بسینه و احترام بهم و در پشت سر جای خالی کردن را که چه زیبا گفتن که من تلخی برخورد صادقانه را بر شیرینی برخورد منافقانه ترجیح می دهم

قرارمان نبود رفقای شهیدمان را بی خیال شویم و عهدهایی را که بسته بودیم را.

قرارمان این بود برای رسیدن به منافع شخصی مان ، برای شهرتمان ، برای میزمان ، برای اینکه بگوییم من بیشتر از آن یکی می دانم و می فهمم ، برای اینکه بگوییم قدرت من از آن یکی بیشتر است ، همه آن دوستی ها و محبت ها و برادری ها و عقد اخوت خواندن ها را نادیده بگیریم.

مگر ما همه مان فرزند این پیر سفر کرده نبودیم؟
مگر به عشقش ، به عشق راهی که نشانمان داد دل به دریا نزدیم؟
پس این همه تغییر در مسیر و بیراهه رفتن چرا؟

بیایید کمی بیشتر به آن روزهایمان فکر کنیم. به بچه ها. به رفیقانمان. همان ها که گاه درآغوشمان جان دادند و هنوز لباسهایمان را که رنگ و عطر خونشان را دارد به یادگار نگه داشته ایم.

بیایید برگردیم به آن روزها، به صفایش ، به خلوصش ، به طراوتش ، به بی ریایی اش.

به روزهایی که از هم سبقت می گرفتیم برای به خدا رسیدن و نه چون امروز که برای نان و نام و شهرت و مقام سبقت می گیریم و حاضریم در این سبقت غیرمجاز آبروی هم دیگر را هم زیر بگیریم. و از نسبت دادن هر تهمت و دروغ ناروا به دوستانمان ترسی از خدا نداشته باشیم

بیایید برگردیم به آن روزهایی که درجه و منصب و مقام نبود و همه خاکی بودیم . روی شانه هیچ کس ستاره نبود و ستاره های همه مان توی آسمان چشمک می زد.
اگر مایی که روزی با هم بوده ایم و رفیقانی داشته ایم که اکنون دارند از آسمان نگاهمان می کنند، و امامی که همه چیزمان را مدیون نفس معطرش هستیم ، چنین فراموش کنیم آن روزهایمان را و بیفتیم به جان آبروی همدیگر ، فقط به خاطر دنیا و بخاطر «من من » کردن ها و کسب افتخارات مصنوعی ، چگونه به نسل جدید بگویم آن روزهای بی برگشت حماسه و عشق چگونه بوده است و بر ما و شهدا چه گذشته است؟

مایی که خود امروز درگیر دنیا و قصه هایش شده ایم ، چگونه الگو باشیم برای نسلی که ندیده است آن روزهایی را که بر ما گذشت؟
بیایید بیشتر به یاد و راه رفقای شهیدمان بیاندیشیم و برگردیم به حس و حال آن روزها.
بیایید دوباره دست به دست هم بدهیم و با هم باشیم و این بدگفتن های از یکدیگر را که گاه از سر لجاجت و گاه از سر حسادت است، بیخیال شویم.
بیایید مثل آن روزها پشت سرهم همان بگوییم که رو درروی هم می گوییم.
قرارمان این نبود که به اینجا برسیم و دنیا همه چیزمان را از ما بگیرد.
همه آن زیبایی هایی را که به آن اعتقاد داشتیم.

قرارمان این نبود.

بیایید دوباره رزمنده شویم و تا زنده ایم به برکت دعای رفقای شهیدمان زیر پرچم ولایت سید علی سربازی کنیم.
خدا را چه دیده اید. مایی که قسمتمان بود در رکاب علمدار باشیم ، شاید قسمتمان شد در رکاب یار هم باشیم.
بیایید دوباره رزمنده شویم.

خدایا چنان کن سرانجام کار          تو خشنود باشی و ما رستگار

سید عزیزاله پژوهیده

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

1555 مطلب نوشته است .

۲۱ نظر on “قرارمان این نبود.بیایید دوباره رزمنده شویم”

  • محمدحسین درچین-چمدان آبی wrote on ۱۵ خرداد, ۱۳۹۳, ۰:۰۲

    سلام
    آفرین بر سید ما
    راستی سید جان تشکری هم بکنیم از آنانی که بر قرارشان برقرار ماندند استوار و پابرجا .

  • محمد علی زارع wrote on ۱۵ خرداد, ۱۳۹۳, ۰:۴۵

    سلام سید بزرگوار بنازم قلم و نوشتار زیبایت که اشک چشمانمان را جاری کرد
    ولی افسوس که دیگر باید فقط افسوس آن روزهارا خورد ، بنده که خود را باخته فرض میکنم آن‌همه اخلاص و عشق را تبدیل به نفرت کردند همان‌هاییکه روز جان باختن نه فقط جانشان را حفظ کردند بلکه در زمان صلح بلای خانمانسوز جان‌باختگان دیروز شدند و انگار بقای خود را در فنا و نابودی دیگران میدانند و آبرو و دارایی خود را در بی آبرویی و فقر دیگران میجویند ، خدایا چه شد این چه امتحان سختی است؟؟؟
    با کسب اجازه در وبلاگ خود آن را بنام شمار درج کنم

  • همرزم wrote on ۱۵ خرداد, ۱۳۹۳, ۰:۵۸

    سلام آقا سید دلمان از اینهمه سنگینی لرزید مطالبان شما را کاملا قبول دارم من که خود اعتراف میکنم از آنروزها خیلی فاصله گرفته ام راستش حالا که این حرفها را زدی می گویم یکروز یکی از دوستان مشترکمان در جمعی با وقاهت میگفت این سید چرا یادواره می گیرد سید با اینکارها دنبال انتخابات شورا است وقتی اتنتخابات شورا تمام شد او را دیدم و به او گفتم چرا وجدانت را به باد دادی و او خیلی با راحتی گفت منهم نقل قول کرده ام ولی آقا سید من بشما میگویم بیاد همان دوستان شهیدت و با توکل بر خدا در این مسیر بمان و از هیچ حرفی واهمه نداشته باش که انشاالله خدا با شماست

  • امیر wrote on ۱۵ خرداد, ۱۳۹۳, ۸:۳۴

    سلام یه یه ،خدا قوت ماشالله قلمت هم مثل دل و عملت یار و وفادار شهدا هست انشاالله همیشه رزمنده بمانیم.

  • الف دزفول wrote on ۱۵ خرداد, ۱۳۹۳, ۹:۴۸

    سید جان
    خودت خوب می دانی که سال هاست برای دل خودم می نویسم و برای اینکه شاید مسئولین بیشتر هوای شهدا و جانبازان و خاک جبهه خورده ها را داشته باشند و این تنها کاری است که از دست من برای شهدا و جانبازان بر می آید
    اما تعدادی از همین دوستانی که شما در این متن از آنها گله کردید ، اگر اندک انتقادی به عملکردشان داشته باشیم و این انتقاد منتشر شود . . . خدا می داند چگونه زمین را به آسمان می دوزند.
    تا تعریف و تمجید می کنی ازشان ، نورچشمی شان هستی ، اما انتقاد اگر کردی از توهین و تهمت دریغ ندارند.
    نمونه هایش را بارها برایت گفته ام.
    کاش یادشان بیاید ، اگر به اینجا رسیده اند ، از برکت رفقای شهیدشان و از برکت آن هشت سال عاشقی است.
    من فکر می کردم این توهین و تهمت ها فقط برای من و نسل من است. چون خودشان را عقل کل می دانند و ما را هنوز درون قنداق تصور می کنند.
    فکر نمی کردم پاپیچ شماهایی که روزی دوش به دوششان جنگیده اید و با هم زخم خورده اید هم بشوند
    پس فقط دعا می کنم ، خدا هدایتشان کند و به قول شما دوباره رزمنده شوند و اسیر آن ستاره های روی دوششان و پست و مقامشان نشوند
    و باز به قول شما
    خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار

  • سید wrote on ۱۵ خرداد, ۱۳۹۳, ۹:۵۴

    کاش رنگ شهر بازی مان نمی داد

    حقیقت را فرمودی سید.
    باید برخی ها شرمنده باشند

  • سروش wrote on ۱۵ خرداد, ۱۳۹۳, ۱۰:۵۴

    خداوکیلی این حرفها تماما اتفاق افتاده خیلی سخت است بین بعضی از بچه های قدیمی این فاطله افتادن علتش این است که از آن معنویت فاصله گرفتیم

  • جانباز wrote on ۱۵ خرداد, ۱۳۹۳, ۱۲:۵۲

    سلام آقا سید متاسفانه واقعیت تلخی است که باید قبول کنیم بعضی از ما از امام و شهدا که نه از خدا هم فاصله گرفته ایم چنان برجگ هم را میزنیم که انکار تکفیریها روبرویمان هستن متاسفانه اینهم باب شدن غیبت .دروغ و تهمت مثل آب خوردن شده پناه میبریم بخدا

  • محمد wrote on ۱۵ خرداد, ۱۳۹۳, ۲۰:۱۴

    آقا سید حال کردم واقعآ میزنی تو خال به نکاتی دسنت میزاری که کمتر کسی به آن می پردازد ما هم از این بی تقوایی های بعضی ها رنج می بریم

  • صابر wrote on ۱۵ خرداد, ۱۳۹۳, ۲۰:۱۵

    زیبا و عالی گفتید چشم حسود کسی که شما را نمی تواند ببیند کور شود

  • سید محسن wrote on ۱۵ خرداد, ۱۳۹۳, ۲۳:۲۳

    بسیار زیبا بود.تشکر فراوان
    دعا کنید دلم مست آب و نان نشود
    و شرمسار شهیدان شهرمان نشود

  • مریدمراد wrote on ۱۶ خرداد, ۱۳۹۳, ۱:۵۸

    با سلام 
    در حسرت 8سالی که خدا در های بهشت را برای ما باز کرد و باز ماندیم از رفتن. شاید برای این بود که اندکی به زمین گیر کرده بودیم .حال چه کنیم گه وابسته ودل بسته و به زمین گیر کرده ایم.

    که بزرگی فرمود : شرط رسیدن به آسمان بریدن از زمین است خدایا زمین گیرمان نکن و ما را چونان عزیزانمان آسمانی کن 

  • سید wrote on ۱۶ خرداد, ۱۳۹۳, ۱۰:۲۵

    سلام وعرض ادب .من آن موقعه که شما میجنگیدید وبا دوستان سرمست شهادت بودیداز ترس صدای موشک دنبال پنهاهگاهی میگشتم اما اکنون که حالات صادقانه وعاشقانه شماها رو در جنگ می فهم ومیبینم بعضی از شما اکنون در دنیا چه معاملاتی می کنید برای شما تاسف می خورم چه چیزی را به دست می آورید وچه چیزهایی را با چه بهاء ناقابلی از دست داده اید به خود بیایید وبهشت گذشته پاک خود روبه متاع بی ارزش دنیا نفروشیدهر چند میدانم مال دنیا مجال تفکر را از شما گرفته که مپرس .خدا به همه ما رحم کند و لحظه ای ما را به خودمان وا مگذار.درود خدا بر بسیجان بسیجی مانده . شما به امانت از شهدا برای ادامه راهشان مانده اید

  • مقداد wrote on ۱۷ خرداد, ۱۳۹۳, ۱:۲۶

    با اهدای سلام وخدا قوت .
    درود بر قلم شیوایتان.با کسب اجازه در وبلاگ
    مقداد http://mehgdad.blog.ir/ این پست پایگاه فرهنگی سفیر «قرارمان این نبود.بیایید دوباره رزمنده شویم »بنام شمار باز نشر گردید.
    التماس دعا

  • احسان wrote on ۱۸ خرداد, ۱۳۹۳, ۲۳:۲۶

    سلام حاجی خدا وکیلی خیلی مورد تاثیر قرار گرفتم این دنیا چنان ما رو سرگرم خود کرده که تمام اعتقاداتمان رو ازمون گرفته، لطفا اگر میشه این سایت رو یا این مطلب رو رو برگه بزرگ آ3 چاپ کنیم تو چند اداره و جاهای شلوغ بزنیم خیلی خوب میشه، ممنون؟

  • فاطمه wrote on ۱۹ خرداد, ۱۳۹۳, ۱۰:۱۳

    سلام اقا مطالب سایتتون خیلی جالب و عالی اند برا ما هم دعا کنید که بتونیم ادامه دهنده راهشون باشیم

  • ناشناس wrote on ۲۰ خرداد, ۱۳۹۳, ۰:۳۵

    http://farsnews.com/newstext.php?nn=13930319001542
    رویای جالب یک مادر شهید در دیدار با رهبر معظم انقلاب

  • جوان گردان شما wrote on ۲۰ خرداد, ۱۳۹۳, ۱۱:۰۵

    آقا سید ما هم شما را می شناسیم و هم همینایی رو که ازشون گله کردین
    به قول کامنت الف دزفول تا بهشون بگی آفرین . احسنت . شما چیکار کردین دمتون گرم بهت احترام میزارن اما اگر یه کم انتقاد کردی همه جوره اذیتت می کنن و میخوان بیرونت از گردونه بیرونت کنن
    حتی دنبال این هستن که آبروت رو کم زیاد کنن.
    و جالبه که اکثر اینا هم جانباز و اهل جنگ و جبهه هستن
    و جالبتر اینه که توی تمام جلسات شهر هم هستن و تو هر جلسه پشت سر افراد دیگه بد میگن و تهمت میزنن.
    خیلی برا جالبه که با این همه جوان تو دزفول و خوش فکر این اقایون کی میخوان بازنشسته بشن و ول کنن.
    نه خودشون فکر جدید دارن و نه میزارن بقیه یه کار درس حسابی انجام بدن
    فقط بلدن بیان و با پاورپوینت بیلان کاربدن
    کارایی که هیچ ارزشی نداره و برنامه هایی که به دلیل جذاب نبودن شرکت کننده ای نداشته
    سید
    تو ناراحت نشو . ما خودمون اینا رو میشناسیم
    کل بچه بسیجیا میشناسنشون
    مثل آقایان …………………
    …………………………………………………………………………..
    سلام به شما جوان بزرگوار
    تشکر از ابراز احساسات و لطف و نظرتان
    با اجازه شما دو مطلب را عرض میکنم
    اول انشاالله که اکثر بچه های جنگ اینطور نیستن بلکه مثل تمام اقشار شاید این آسیب به بچه های رزمنده هم رسیده باشد چون شیطان در کمین همه است از عالم.فاضل.رزمنده و غیره پس همه باید مواظب صفات بد باشیم
    دوم .من با اجازه شما اسامی مستعار را حذف کردم چون تابلو بودن گفتم ما هم مثل بعضی ها نباشیم و آبروی این آقایان را محفوظ نگاه داریم
    سالم و پایدار باشید

  • ماه پیکر wrote on ۲۳ خرداد, ۱۳۹۳, ۲۲:۳۷

    سیدعزیز سلام :خداقوت رزمنده دلاور خوب میدونی اگه قراربه باخت باشه به یقین شهدا نیستند چون شهدا یک قرار داشتند وبه آن عمل کردند.پس فقط بگم بدا به حال بعد قرارها.اما دلا بسوزد به حال بی قرارها.

  • همسنگر سابق wrote on ۲۴ خرداد, ۱۳۹۳, ۲۳:۵۸

    با تشکر از دل نوشته خوبتان و قلم گیرایتان .آن خاطرات و گذشته ای که از آن یاد کرده ایی چیزی نبود جزء جهاد اصغر و لازمه حضور در این صحنه های پر خطر نیازمند چیزی نیست الا جهاد اکبر .اشکال اصلی اینست که بدون توجه به این مرحله خطر آفرین بعضی ها ورود کردند و متاسفانه کم آوردند .ولی نباید از حق و انصاف گذشت و دیگرانی را که همچنان آن رویه را حفظ کرده اند نادیده گرفت و با مطرح کردن اشتباهات آن افراد ، الگو پذیری از افراد ثابت قدم و موفق در دو جهاد را برای جامعه جوانمان ، ناممکن کنیم

  • خادم wrote on ۱۳ شهریور, ۱۳۹۳, ۲۳:۰۴

    سید عزیز
    شما از نامرادی ها نوشتی و اشک وآه عزیزان را جاری ساختی آیا اینان که از آنها نوشته ای جز اندکی نیستند سید جان نیمه ی پر لیوان را نیز بنگر و از دلاور مردانی بنویس که در هر شرایطی بر پیمان خویش ایستاده اند و مانند 2650روز که ایام عزت و بالندگی آنان بود همچنان سرفراز بر قرارشان استوارند
    ………………………………………………..
    سلام بر خادم بزرگوار
    درست میفرمائید ما هم بارها از قسمت پر لیوان نوشتیم و گفتیم و می نویسیم و انشاالله می گوئیم این مطلب کاملا هم مربوط به قسمت خالی نبود انتظاری بود که از بعضی از دوستان می رفت شاید تذکری به خودم و بعضی از دوستان تا یادمان نرود که بودیم و از کجا آمدیم تا یادمان باشد چه رسالت سختی بر دوشمان مانده بله ما هنوز هم مردانی داریم که آماده جانفشانی هستن و ماند ه اند بر سر عهد و پیمان خود خداوند حافظشان باشد

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .


تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به سایت فرهنگی،اجتماعی سفیر - safeir.ir است و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.
Translate »