روایت عملیات طریق القدس (۱)

روایت عملیات طریق القدس (۱)
روایت عملیات طریق القدس (۱)

هشتم آذر ماه مصادف است با سالروز

عملیات طریق القدس

یاد و خاطره حماسه آفرینان این عملیات

گرامی باد .

آنچه که در زیر می آید بخشی از خاطرات شهید حسین معتمدی نیا است از عملیات طریق القدس :

عملیات بستان (طریق القدس)

روز اعزام : ۱۳۶۰/۸/۹

روز حمله : ۱۳۶۰/۹/۸

روز بازگشت :۱۳۶۰/۹/۹

سفیر:بیش از چند روز نبود که از جبهه شهداء آمده بودیم که گفتند نیرو می خواهند برای عملیات آینده ! یکی از همان شبها گفتند که فردا نیروها اعزام می شوند . هنوز تصمیم قطعی برای رفتن نداشتم اما از همان موقعی که از جبهه به ستاد آمدم و می خواستم تجهیزاتم را تحویل دهم ، یکی از برادران گفت که چند روز دیگر نیرو می خواهند برای عملیات من هم یک شوق عجیبی داشتم که شرکت نمایم .

من تصمیم خود را گرفتم که می روم ، صبح روز بعد از خواب که بیدار شدم و نماز خواندم ، شروع به نوشتن وصیت نامه  کردم . یادم می آید موقع نوشتن وصیت نامه مادرم با کمال خوشحالی گفت : الحمدلله مگر مدرسه رفته ای ؟

بغض گلویم را گرفت و گفتم : نه !

ساعت ۸ صبح بود که به مادرم گفتم که می خواهم به جبهه بروم ! ابتدا مخالفت کرد ولی با سر سختی من موافقت کردند . روی موتور سیکلت سوار بودم که به مادرم گفتم : خداحافظ ! به چهره او که نگاه می کردم ناراحت می شدم … او گفت : به سلامت در امان خدا ! از پدرم هم خداحافظی کردم . . .

ساعت حدود ۹ صبح بود که آماده اعزام شدیم . وقت خداحافظی بود با برادران ، فکر می کردیم این آخرین دیدار است ! بر چهره برخی از برادران قطرات اشک جاری بود . از شوق رفتن به جبهه بود یا فراق دوستان و برادران ؟ بالاخره از ستاد خارج شدیم و به دبیرستان امام خمینی رفتیم ، لحظه ای که وارد دبیرستان شدیم با جمعیت عظیمی از بسیجیان روبرو شدیم که همگی عازم جبهه بودند . تا آن زمان برای جبهه رفتن چنین جمعیت زیادی را ندیده بودم . کم کم باور مان آمد که ما را برای حمله ای به جبهه می برند اما کجا ؟ خدا می داند …

پس از خداحافظی به سمت اهواز حرکت کردیم وقتی به اهواز رسیدیم ما را در مدرسه راهنمایی پروین اعتصامی جا دادند . هنگام ورود به آنجا با خیل عظیم رزمندگان اسلام که مشغول دعا خوانی بودند برخورد کردیم . با دیدن این همه نیرو کم کم عظمت حمله برای ما روشن می شد .

مدتی را آنجا بودیم بعد از آن به دارخوین رفتیم تا اینکه اعلام شد :

امشب ما به یاری خداوند بزرگ حمله نهایی خود را از محور تپه های الله اکبر شروع می کنیم و به سوی شهر بستان و از میان دو جاده شنی و آسفالته و سپس از آنجا به طرف مرز حرکت کرده و انشاء الله به کربلا می رویم .

همگی خوشحال شدیم و با صدای بلند تکبیر گفتیم . بعد هم فرمانده گردان ماموریت گردان را تشریح کرد : سه گروهان به ستون یک وارد دشت میان دو خاکریز خودمان و دشمن شده با رسیدن به میدان مین دشمن توسط تخریب چی ها معبری که با طناب سفید مشخص خواهد شد عبور می کنیم و چنانچه کار تخریب چی ها طول کشید همانجا توقف می کنیم تا راه باز شود . سپس حمله برق آسای خود را شروع ، ابتدا تیربارچی آنان بعد نگهبانان دشمن را زیر آتش می گیریم و چنانچه قبل از این دشمن مطلع شود بدون معطلی به طرف خاکریز دشمن حمله خواهیم کرد . پس از شکستن خاکریز اول به سمت خاکریز دوم و همین طور تا شکست دشمن در منطقه ادامه خواهیم داد . هدف ما انهدام حدود ۲۲ تانک نیروهای زرهی دشمن است …

حدودا ساعت چهار عصر ماشین های ایفا آمدند تا ما را به خط منتقل کنند ، لحظات حساسی بود ، لحظه وداع . همگی به خط ایستادیم موقع حرکت فرمانده گردان گفت کلاهخود نمی خواهد این کلاه ها دست و پا گیر هستند ! با این حرف همه بچه ها کلاه را پرت کردند .

ترنم شعر :

برمشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا               بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا

برلبان بچه ها جاری بود .

شادی اوراح طیبه شهدای عملیات طریق القدس

و شادی روح شهید حسن معتمدی نیا

صلوات

نقل از وبلاگ رهسپار قدیمی

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

1555 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .


تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به سایت فرهنگی،اجتماعی سفیر - safeir.ir است و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.
Translate »